خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
محمدجواد
آرشیو وبلاگ
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
لینک دوستان
لینکوگراف
پرشين وبلاگ
طائف
حسین 3132
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

چند وقته برنامه زندگیم به هم ریخته (حالا مثلاْ قبلش خیلی برنامه داشتم!) میخوام درس بخونم برای ارشد ولی به دلایل مختلف نمیتونم. یا تنبلی میکنم یا اینقدر سرم شلوغ میشه که واقعاْ نمیتونم. همشم زیر سر بی همتی و بی ارادگیمه.
واقعاْ حیرونم! نه کاروبار خیلی روبراهی دارم، نه درس میخونم، نه تفریح نه ورزش نه مطالعه اساسی نه پول و پلهای به هم زدیم نه...
کسی میتونه بهم بگه من باید چیکار کنم تا وضعم درست بشه؟ کسی هست کمکم کنه؟ دارم یواش یواش امید به آینده رو از دست میدم. خیلی برنامه ها هم برای آینده دارم ولی با این اوضاع فکر نکنم به هیچ کدومشون برسم!
ای وای [داد زدم] !
ای خدا منو از این سرگردونی در آر.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦ - محمدجواد
امشب با حسرتي انبوه از گذشتن شعبان دلم گرفته است. براي خدايي كه شلوغي روز حجاب دركش ميشود دلتنگم. از اينكه از فيض مناجات شعبانيه كمترين سود را بردم و از اينكه از درياي بيكران فضائل عظيم مواليد گرانقدر اين ماه چيزي نچشيدم سخت غمناكم.
فقط يك جمله راهگشاي اين نفس تنگ است:
«اَللّهُمَّ اِنْ لَم تَكُنْ غَفَرْتَ لَنا في ما مَضي مِنْ شَعْبانْ، فَاغْفِرْ لَنا في ما بَقِيَ مِنْه»
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦ - محمدجواد حدود يك ماهي ميشه كه يه موتور سيكلت خريدم. الحمدلله فعلاً مشكلي نداره و خوب، چرخاش ميچرخه. قبل از اين هميشه از توي خيابون ايستادن و منتظر ماشين موندن و توي ايستگاه اتوبوس چشمبراه يك وسيله نقليه راحت همگاني بودن و دويدن براي رسيدن به مترو، خيلي شاكي بودم. تا چند دقيقه اومدن ماشين اينور و اونور ميشد، كلي بد و بيراه ميگفتم(البته انصافاً اين چند دقيقه گاهي تا ۴۰-۳۰ دقيقه هم ميرسيد.) حالا موتور دارم . وسيله نقليه شخصي دارم. ناراضي نيستم. گذشته از دود خوردن و هماهنگشدن با وضع رانندگي ]...[ مردم و هزار و يك عيب ديگش؛ شكر خدا براي رسيدن به بعضي كارهاي شخصي خيلي كمكم كرده و يكي دو جاي تفريحي هم باهاش رفتم. ولي اعتراف ميكنم كه الآن براي اون انتظارها ، توي اتوبوس ايستادنها، توي مترو فشردهشدنها و دويدنها و ... دلم تنگ شده. چرا؟ خوب چرا نداره. بايد تو موقعيتش باشي و درك كني. آخه بين مردم بودن و باهشون نفس به نفس رفتن يه حس ديگهاي داره. وقتي سوار موتور هستم، از كنار همهچيز خيلي سريع عبور ميكنم. ديگه فرصت نگاه كردن به هيچچيزي رو ندارم. نه فرصت ديدن بيلبوردها رو دارم، نه شنيدن صحبت راننده تاكسيها، نه نگاه كردن به صورت خسته آدماي توي قطار و حدس زدن اينكه هركدوم چيكارهان و چي فكري توي سرشون هست و نه حتي خوندن روزنامه توي دست مردم ... . آخه روي موتور تنهاي تنهام.
دیروز داشتم وسایلمو که توی انباری بود مرتب می کردم. که ییهو دفتر کلاس سوم ابتدایی و دفتر خاطرات اون روزا رو به همراه تقدیرنامه هایی که از مدرسه گرفته بودم، پیدا کردم.
آقا اگه بدونی چقدر خوشحال شدم. در واقع سریع پرت شدم به ۱۰-۱۱ سال پیش. فکر کردم که کلید اختراع ماشین زمان همینه که بعضی وسایلمونو که الآن به نظر بدردنخور میان اگه نگه داریم؛ حداقل فایده اش اینکه چندین سال بعد میتونیم بدون درد و خونریزی و فسفر سوزوندن زیاد! برگردیم و بعضی خاطراتمونو مرور کنیم. نوستالژیک بشیم و حالشو ببریم. چیزایی مثل همین دفتر جمله سازی، خطکش چوبی و ...!
نکته اضافی:
حالا که دارم مینویسم به این فکر هم افتادم که چقدر خوبه اگر ما و کسانی که مسئول هستن، به میراث تاریخیمون از جمله بناها، کتابها، شخصیتها و ... به فکر حفظ کردن این ماشین زمان که مفت و مجانی به دستمون رسیده باشیم تا هم خودمون و هم بچههامون بعدها بتونن حسابی نوستالژیک بشن و حالشو ببرن.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦ - محمدجواد
بعد از حدود ۸ ماه كه به دلايل مختلفي نتونسته بودم اين وبلاگو به روز كنم (حالا دلايلش بماند. مهم هم نيست البته براي شما!) حالا اومدم كه اگه بازم مشکلی پیش نیاد بازم بنویسم.
البته الآن مشغول درس خوندن و آمادگی برای کنکور کارشناسی ارشد سال ۱۳۸۷ هستم و سرم هم نسبتاْ شلوغه. حالا شما برام دعا کنین. که چی؟ که خوب هم امسال انشاءالله قبول بشم و هم سرم خلوت تر بشه و هم بتونم مطالبمو بنویسم و هم ...!
اوه ببخشید میدونم بیکار نیستین که همش برای من دعا کنین ولی خوب همشو میشه تو یه دعا جمع کرد؛ وقتی که بگین «اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا»
خوب فعلن خداحافظ
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦ - محمدجواد
راستی داشت یادم می رفت. عیدتون مبارک!
عید سعید قربان بر شما دوست عزیز و همه مسلمانان مبارک باد
* البته دلم می خواست یه چیزی هم می نوشتم ولی هنوز فکر نکردم.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥ - محمدجواد
امروز مردم دنیا شاهد سقوط دیکتاتور بودند. بله صدام هم بالاخره به دار کشیده شد. امروز صبح وقتی شنیدم که قراره صدام اعدام بشه اولش هیچ احساس خاصی به من دست نداد . علتش هم این بود که برای شخص من صدام وقتی مرد که داخل یه چاه پیدا شد و از اون بیرون کشیده شد. به نظر من مرگ برای یه حاکم ظالم و یه کسی که اینقدر عصیان میکنه که دیگه خدا رو بنده نیست و خودش ادعای خدایی داره! روزیه که به خفت و ذلت بیفته. شخصاْ روز دستگیری صدام بیشتر خوشحال شدم.
ولی بعد تو مسیر که داشتم می رفتم سر کار ، یاد خونواده شهدا و جانبازامون افتادم که از همه عشقشون گذشتن برا کشور و دین و اعتقاداتشون و البته امروز آروم من و ما. یاد مادرای شهدا افتادم که خبر شهادتشونو می آوردن و اونا با همه سوز دلشون می گفتن مرگ بر صدام یزید کافر! پدرای قدخمیده ای به یادم اومدن که جوونای رعناشون رو با دست خودشون تو خاک گذاشتن. و نفرین همیشگی مردم؛ چه مردم ایران، چه عراق و ... که آخر خیلی از دعاها پشت سر این ولدالزنا بود.

آره امروز اونا یه آرامش دیگه ای تو دلشون حس می کردن. اون موقع بود که خدا رو شکر کردم. صد البته که هیچ کار خدا بی حکمت نیست و اینکه چرا امروز این اتفاق افتاد...؟؟!!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥ - محمدجواد
امروز ۱ دی ماه ۸۵ (هـ.ش) و ۱ ذی الحجه ۱۴۲۷ (هـ.ق) مصادف با سالروز پیوند آسمانی بهترین مردان عالم علی (ع) با سرور زنان هستی حضرت فاطمه (س) است. آن دو که سبب خلقت هم بودند و ما نیز به یمن وجود آن دو ، اجازه وجود یافتیم. که حق باریتعالی به رسول اعظم فرمود:
«لولاک لما خلقت الافلاک و لا علی لما خلقتک و لولا فاطمة لما خلقتکما»
زندگی این دو نور آسمانی از ابتدا برای همه ما؛ و نه فقط ما بلکه برای هر کی به فطرت پاک خود رجوع کنه و خواهان زندگی توأم با خوشبختی باشه، سراسر درس زندگی است.
از ولادتشون، کودکی شون ، نوجوانی و جوانی شون و به خصوص از زمان آغاز زندگی مشترک با هم تا پایان آن برای همه ما جوون ها که ابتدای راه هستیم و همیشه به دنبال راه های موفق تو زندگی می گردیم، بهترین الگوست.
امیدوارم که بتونیم با مطالعه بیشتر ایشان رو بیشتر بشناسیم و سرلوحه کار قرار بدیم.
انشاءالله

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
راستش اول که این وبلاگ رو ثبت کردم خیلی تصادفی بود. یعنی داشتم همین طوری ایمیلم رو می نوشتم که دیدم ثبت نام سریع رو زدم و باقی ماجرا...
تاریخ ثبت وبلاگ هم ۲۵ مهر ۸۵ بود ولی امروز ۲۸ آذر ۸۵ و بعد از تقریباْ ۲ ماه تازه یادش افتادم. ولی دیدم بد نیست حالا که این وبلاگ ثبت شده؛ محض استفاده از توفیق اجباری ای که نصیبم شده یه چیزایی بنویسم. البته من نویسنده خیلی خوبی نیستم، ولی امیدوارم که روزی نویسنده خوبی بشم.
چیزایی هم که تصمیم گرفتم بنویسم حرفای شخصی و نظرات شخصی منه. اصولاْ ماها عادت داریم در مورد همه چیز اظهار نظر کنیم و بگیم که از همه چیز سر درمیاریم. مهم هم نیست که تخصص کافی توی اون کار رو داشته باشیم. فقط باید بگیم!
خوب کاریش نمی شه کرد. من هم تصمیم گرفتم نظراتم رو اینجا بنویسم. البته من ادعای تخصص توی همه مسائل رو ندارم فقط می خوام نظراتم رو بگم تا اگه درست هستن که هیچ و اگر هم نادرست ، اصلاح بشن. دوست دارم که شما عزیزانی که این مطالب رو می خونین نظرتون رو خیلی رُک در مورد حرفای من بنویسین و مطمئن باشین که شنونده خوبی هستم. و البته سعی می کنم حتماْ روی اونا فکر هم بکنم.
خیلی حرف زدم نه؟ اشکال نداره جوگیر شدن اولیه بود. شما ببخشید.
خدای من از تو کمک و توفیق می خوام تا فقط برای تو کار کنم. و تو هیچ وقت منو تنها نگذاری.
الهی به امید تو
بسم الله الرحمن الرحیم...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥ - محمدجواد